|
|
|
|
|
چه خوب بود ادما خودشون بودن... ولی نمیشه...میشه با درک صحیح محیطی اطرافیانمون مدیریت کردویذیرفت البته اگر خودت به ارامش رسیده باشی (بازگشت به خویشتن). یه چیزی همیشه هست که از عمق نگاه ییداست... خدایا... باکه گویم این درد را باکه گویم این رنج کشیدن را باکه گویم این خستگی مفرط را باکه گویم تادرک کنداسوده ام کند رهایم سازد ازادم کند توشه ام رابه که تحویل دهم تا به مقصد رساند راهم را به که نشان دهم که به هدف برساند دیگردرد رنج کشیدن و خستگی مفرط را نتوان کشید بس است بس است خدایا... کسی را نمی توانم پیدا کنم گمشده ام کجاست کجاست او که پالایشم کند نوازشم کند اسایش دهد ارامم کند. کاش جایی بود که مرگ به سراغم می امد راحتم می کرد فارغ می گشتم تا به ارامش ابدی برسم. حالم را می فهمی نگاهم را خنده ام را گریه ام را اندیشه ام را حرفم را سکوتم را غیبتم را...(ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 15:32 توسط حنیف رستگار
|
|
||
|
|
|
|
|
چه لطیف است حس اغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای اغاز تنفس...و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن! وچه اندازه شیرین است امروز...روز تو! روزی که تو اغاز شدی! تولدت مبارک. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 1:10 توسط حنیف رستگار
|
|
||
|
|
|
|
|
زمین باران بهاری را صدا می زند اواز جلجله ها نغمه شوق انگیز زندگی را نسیم عطر شکوفه های بهاری را وزان می کند. من در استانه بهار ارامش و سعادتان را اواز می کنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 20:26 توسط حنیف رستگار
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام واژه یا کلمه ای زیباست که با هر لحنی تلفظ یا ادا کنی زیباست. عادت به نوشتن... دست به قلم...ندارم. اما... نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد اوردن.(توماس ولف) اما...در این ایام به ارامشی نسبی رسیدن کسوف معنوی ایجاد شد تا یاداشتی گذاشته بلکه مرهمی بر زخم هایم باشد. شایددور شایدنزدیک ولی فاصله ای نیست بین قلبهایی که برای هم می تبند تمام دوستا نم را که برایم تب نمیکنند دوست دارم حتی تو را... . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 14:1 توسط حنیف رستگار
|
|
||
|
|
|
|
|
یه روز از همین روزا روی شب یا میزارم توی قاب لحظه ها عکس فردا میزارم تا که خوب خوب بشه زخمه های دلوایسی عشق و مرهم میکنم روی دلها میزارم تو وجود ادما حس اشنایی هست مثل حس من وتو اسمعشو ما میزارم عظم ادما بلند روح ادما وسیع توی شعرم واسعشون کو و دریا میزارم توی بهت جاده ها هر جا که دیدنی نیست چشها مو میبندمو جاش یه رویامیزارم من مسافر و غریب اما لبریز یقین میدونم تو راه عشق همه رو جا میزارم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 1:13 توسط حنیف رستگار
|
|
||